گزارش سفر به کویت(فريده رويش)
ساعت دو و نیم بجه نیمه شب به وقت بنگله دیش، من، حنین، دانشجوی اکسس آکادمی از فلسطین و آقای عمر شریف، مسئول امور اجرایی و مدیر منابع بشری دانشگاه آُسیایی برای زنان عازم میدان هوایی چیتاگونگ گشتیم. کوله بار سفری من شامل مجلات دانشگاه، زندگینامه بعضی از دانشجویان، جزوات درسی و امتحانی بود. هواپیمای خط هوایی کویت به چیتاگونگ به مدت دو ساعت تاخیر داشت و در این مدت من و حنین روی نیمکت های سالن انتظار نشسته بودیم. من برای جلوگیری از ضیاع وقت به سخنرانی داکتر سروش در باب تماشای جان، از طریق موبایل، گوش دادم. آرامش و اطمیمان نهفته در صدا و سخنان داکتر سروش به روح سرکش و نگران من آرامش بخشید.
تاريخانتشار: 14/02/2010

به نام خداوند آگاهی، آزادی و برابری

گزارش سفر به کویت

12 دلو، 1388

 

ساعت دو و نیم بجه نیمه شب به وقت بنگله دیش، من، حنین، دانشجوی اکسس آکادمی از فلسطین و آقای عمر شریف، مسئول امور اجرایی و مدیر منابع بشری دانشگاه آُسیایی برای زنان عازم میدان هوایی چیتاگونگ گشتیم. کوله بار سفری من شامل مجلات دانشگاه، زندگینامه بعضی از دانشجویان، جزوات درسی و امتحانی بود. هواپیمای خط هوایی کویت به چیتاگونگ به مدت دو ساعت تاخیر داشت و در این مدت من و حنین روی نیمکت های سالن انتظار نشسته بودیم. من برای جلوگیری از ضیاع وقت به سخنرانی داکتر سروش در باب تماشای جان، از طریق موبایل، گوش دادم. آرامش و اطمیمان نهفته در صدا و سخنان داکتر سروش به روح سرکش و نگران من آرامش بخشید. در قسمتی که او از ستبری تن صحبت می کرد و اینکه چگونه انسان ها با استفاده بیشتر از تن، روح را ضعیف می کنند؛ من تکان خوردم و جدی بر صندلی تکیه دادم، درحالیکه نگاهم را کنجکاو به انسانهای اطرافم دوخته بودم، به مقایسه آنها با همدیگر پرداختم. آقای عمر سه صندلی آنطرفتر غرق مطالعه کتابی با عنوان مدیریت- سیاست بود، نحوه کتاب خواندن او مرا یاد پدرم و بیدارخوابی شبانه اش برای مطالعه یک کتاب انداخت.کمی آن طرفتر، دو مادر با بچه های کوچک شان سرگرم صحبت بودند، ضمیر ناخودآگاهم مرا به یاد روزهای انداخت که شهربانو زن کاکایم مادرم را در خواندن یک متن از کتاب دری صنف سوم کمک می کرد، درحالیکه فرزاد و تهمینه آرام در کنار هم بازی می کردند. به هر حال، همینطور سایر مسافرین یا درحالت خواب آلود یا در حالت صحبت نجواگونه با همدیگر بودند. درست زمانی که آخرین سخنان داکتر سروش تمام شد، ما هم برای خروج از سالن خواسته شدیم. سروش می گفت: «بیشتر مردم خدا را در چهره قدرتمند واقعی اش دیده نمی توانند  به همین خاطر به خود جرات می دهند تا در مورد او حرف بزنند.» نکته جالب اما بالاتر از قدرت درک من بود. به هر صورت، این نکته در ذهن من همانطور درخشان باقی ماند تا زمانی که هواپیمای ما در فراز آسمان آبی چیتاگونگ به پرواز آمد و در آن لحظه من درک کردم که از حالابه بعد ماموریت من به عنوان سفیر دانشجویان دانشگاه آسیایی برای زنان و نماینده افغانستان در کویت آغاز گردیده است.

به چشم تازه وارد من، سرویس خدماتی در هواپیمای کویت عالی به نظر آمد. گذشته از همه، این دومین باری بود که من با هواپیما سفر می کردم. دفعه اول یادم هست، زمانی که هواپیمای آریانا از میدان هوایی کابل به هدف اسلام آباد حرکت کرد، من خوشحال بودم ازینکه برای اولین بار در زندگیم سفر با هواپیما را تجربه می کنم. اما این بار خوشحال بودم که سرویس خدمات هواپیمایی کویت تلویزیون های کوچک را در مقابل صندلی ها فراهم نموده است تا من بتوانم اخبار بی بی سی را تعقیب کنم. قسمتی از اخبار در مورد تونی بلر و دیدار او از کاخ سفید بود که من مفهومش را نفهمیدم .خواب بر من غلبه کرد؛ سرم را بر صندلی روبرو گذاشته و خوابیدم.

بالاخره، بعد از شش ساعت پرواز به میدان هوایی کویت رسیدیم. در فرودگاه، ویزای حنین مشکلی پیدا کرد. همانطوری که از حرف مامور گمرک معلوم می شد، حکومت کویت ویزه فلسطین را به رسمیت نمی شناخت. بناءً به مدت یک ساعت وقت گرفت تا اینکه مامور با خانم لولا الملا رییس بنیاد حمایت از فلسطین در کویت و میزبان ما در کویت تماس گرفت و خانم الملا از طریق صدارت برای حنین صورت اختصاصی اجازه ورود را گرفت. بعد از اینکه خاطر ما از لحاظ اجازه ورود به کویت جمع شد به طرف دروازه خروجی فرودگاه حرکت کردیم؛ در آنجا دو کارمند هوتل ماریوت در فرودگاه منتظر ما بودند. آنها وسایل ما را داخل موتر گذاشته و همه با هم به سوی هتل حرکت کردیم.

 منظره کویت از پشت شیشه موتر زیبا اما دلگیر معلوم می شد. نمی دانم، شاید من خسته بودم یا اینکه از هوای حبس داخل موتر دلم گرفته بود. معماری شهر نمایندگی از استعداد مهندسین و ثروت کشور می نمود. در همان لحظه من تصویر کابل را در ذهنم مجسم کردم، لبخندی از امیدواری بر لبانم نشست. مطمین بودم که اگر همین معماری با اندکی تغییر در رنگ و دیزاین بیرونی ساختمان ها درکابل پیاده گردد، شهر کابل صد برابر زیباتر و چشمگیرتر از کویت می گردد. من به یاد آرزوی پروانه فیاض هم اتاقی و همسفر عزیز افغانی ام افتادم که در یک جلسه برای سفیر بنگله دیش گفته بود، من می خواهم مهندس ساختمانی شوم تا افغانستان را واقعا به قلب آسیا تبدل نمایم. در هر حالی که موتر به یک شاهراه می  پیچید،  من با خود گفتم، بلی ما در کنار هم می توانیم.

به هر حال، ما به هوتل ماریوت رسیدیم. داکترکمال احمد موسس دانشگاه، ما را خوش آمدید گفت و برای ما آرزوی استراحت کامل تا زمان آغاز کنفرانس را نمود. من و حنین به محض اینکه کریدت کارت اتاق را گرفتیم با عجله شماره 4 را فشار داده و داخل آسانسور گردیدیم. به محض دیدن کلمات عربی حک شده بر سر دروازه سالن به من احساس عجیبی دست داد. درین مدت شش ماه این اولین باری بود که به استثنای صفحه کامپیوتر، من حروف الفبای شبیه فارسی را در محوطه بیرونی می دیدم. خسته تر از آن بودم تا بیاستم و به اطراف دقیق بنگرم. حنین کریدت کارت اتاق را داخل قفل کرد اما قفل باز نشد. به مدت پنج دقیقه کامل هر دو با کریدت کارت و قفل کلنجار رفتیم، هیچ یکی نمی دانستیم که چطور از آن استفاده کنیم. تصادفاً در باز شد و ما دوان دوان خود را روی تخت انداختیم.

حدود ساعت شش و نیم عصر بود که از خواب برخواستیم و هر دو به مرور متن سخنرانی های خود پرداختیم. برای من بیشتر از دو ماه می شد که متن زندگینامه خودم را به زبان انگلیسی مرور می کردم اما برای حنین فقط یک هفته می شد. کسی در دانشگاه نبود که او را در ترتیب متن عربی سخنرانی کمک کند. اما او قبلاً یک کاپی متن را به مادرش که در وزارت خارجه در فلسطین کار می کند، فرستاده بود که بعداً مادرش در کنار اصلاح متن ، یک نامه راهنمایی گونه با نصایح سودمند برای سفر و نحوه ارائه سخنرانی را به من و حنین  فرستاد.

قبل از شروع کنفرانس، من و حنین با خانم شیری بلر در مورد دانشگاه و سفر اخیر او به هندوستان صحبت کردیم. برای این که من و حنین احساس آرامش کنیم، خانم بلر اول از طرح لباس محلی فلسطینی حنین و رنگ چادر من تعریف کرد. همانطوریکه در دانشگاه استادان ما از رنگ لباس گرفته تا رنگ قلم در دستان ما را مورد توجه قرار می دادند و حتا از دکان که لباس و قلم را تهیه کرده ایم، سوال می کردند؛ خانم بلر هم آدرس دکان که من و مادر بزرگم در دشت برچی چادر را از آنجا خریده بودیم، سوال کرد. در همان لحظه تونی بلر وارد سالن گردید و خانم شیری بلر ما را به او معرفی کرد. تونی بلر از اهمیت تحصیلات عالی در افغانستان در وضعیت کنونی نه تنها برای قشر جوان بلکه برای میانسالان و سالمندان صحبت نمود. در کنار آن او از سفراخیر خود به نیبلس، شهر و محل زیست حنین در فلسطین یاد نمود  و اینکه کوشش خواهد نمود تا پناهندگان فلسطینی در انگلستان را حمایت نماید.

دقیقا ساعت نه بجه شب برنامه رسما آغاز گردید. خانم واردا الخطیب خواهرزاده خانم لولا الملا در قسمت اول برنامه از تونی بلر دعوت نمود تا سخنان خود را برای حضار ارائه کند. او در آغاز سخنرانی از فعالیت ها و همکاری خانم خود با دانشگاه آسیایی برای زنان با افتخار یاد نمود و گفت که به طور حتم خانمش موفق خواهد شد تا در پروسه تربیه و آموزش رهبران آینده آسیا نقش خود را ایفا نماید. او گفت که  مطمئین است چه او یا خانم بلر با دانشگاه و دانشجویانش در بنگله دیش همکاری کنند یا نکنند، ماموریت و هدف دانشگاه ثابت خواهد بود. دانشجویان فعلی دانشگاه آسیایی برای زنان نشان داده اند که در کنار اساتید و اعضای فاکولته خود به ثبات شخصیتی و شغلی دست خواهند یافت و قادر اند تا تغییرات مثبت را به سهم خود در جوامع آسیایی رقم زنند. بدین لحاظ چه بهتر که او و خانمش  باهم در افتخار حمایت از نسل جدید رهبران آسیایی سهیم گردند.

بعد از ختم سخنرانی اش تونی بلر کنفرانس را ترک گفت و بعدا به ترتیب خانم لولا الملا و آقای کمال احمد در مورد دانشگاه در بنگله دیش و بنیاد حمایت از دانشگاه در بوستون توضیح دادند. بعداز ختم یک وقفه کوتاه که در آن ویدیوی از طراحی و دیزاین محوطه جدید دانشگاه را به نمایش گذاشته بودند، نوبت من رسید تا داستان زندگیم را بیان کنم.

همانطوری که در کلاس های فن آموزی سخنرانی و شنیداری از آقای جاردن وهمکلاسی هایم آموخته بودم، اول برای یک لحظه کوتاه در جایم ایستادم و از آنجا به مهمانان که در چهاراطرافم بودند، لبخند زدم. همان طور لبخند بر لب از پله ها بالا رفته و  در مقابل میز سخنرانی ایستادم. برای چند لحظه کوتاه در حالی که فقط به تک تک چهره های حاضر در سالن می نگریستم به تنفسم توجه نمودم. احساس آرامش عجیبی داشتم، مثل اینکه من در جمع دوستانم در دانشگاه یا اعضای فامیلم هستم. آرام و شمرده از تولدم در غزنی، مهاجرت به پاکستان، شمولیت در لیسه عالی معرفت، از کلاسمان در آشپزخانه کوچک با هم کلاسی های زحمتکش و با جراتم، از دروس انسان شناسی، حقوق بشر، دیموکراسی و علوم سیاسی، از فراغتم، شمولیت در دانشكده اقتصاد دانشگاه کابل و شمولیت در دانشگاه آُسیایی برای زنان گفتم. شکل قصه گونه متن، که به همکاري خانم کتی شنایدر، مدیر آکادمیک اکسس آکادمی، تهیه شده بود، وقفه های کوتاه، تغییر تن صدا و تاکید بر کلمات و عبارات مثبت چون امید، تغییر مثبت، اصلاح، رهبریت، قدرت و ایمان کاملاً فضای کنفرانس را تحت کنترول من در آورده بود. به همین دلیل راحتتر از قسمت اول و مطمئن تر از همیشه در مورد مشکلات سفرمان در جریان آمدن به بنگله دیش، بعدا از استقبال گرم و خواهرانه دانشجویان ازکشورهای مختلف آسیایی، از بحث های دوستانه و آموزنده دینی، فرهنگی و سیاسی در داخل خوابگاه و سالن غذاخوری، تمرین های کاراته، آموزش و آزمایش های گروهی در داخل کلاس های درسی و اشتراک در برنامه های مختلف چون کلب نویسندگی خلاق، سخنرانی عامه، کلب صلح و تحقیقات اجتماعی مختصرا یاد نمودم. در اخیر از مسئولیت هایم در قبال باروری شخصیت خودم، تسریع روند توسعه در جامعه ام و در قبال دوستان جدیدم در دانشگاه آسیایی برای زنان یاد آوری نمودم. با بیان این که من به همکاری و دوستی خواهرانم در دانشگاه آُسیایی برای زنان باور دارم و مطمئین ام که در کنارهم آینده را رقم خواهیم زد.

بعداز من حنین سخنرانی خود را که به زبان عربی تهیه نموده بود ارائه نمود. سخنرانی وی با وجودی که کوتاه بود اما تمام عرب های کنفرانس را تحت تاثیر خود  قرار داد. دو عضو از پارلمان کویت که در کنار من بودند با دقت تمام هر حرف او را تعقیب می کردند و با خود می گفتند که الحق که از فلسطین است، جوانان فلسطین در هر گوشه دنیا که باشند، استعداد و جرات شان قابل تحسین می باشند.

بعداز حنین، خانم شیری بلر از حضور گسترده مهمانان در کنفرانس و از زحمات خانم لولا الملا برای میزبانی از کنفرانس سپاسگذاری نمود. او در مورد پروسه پذیرش د انشجویان در دانشگاه آسیایی برای زنان به عنوان همکاران آینده اش صحبت نمود و اینکه چگونه تلاش دانشجویان دانشگاه آسیایی برای زنان برای کسب تحصیلات عالی سرمایه گذاری مثمر شمرده می شود. در آخر او از مهمانان حاضر در کنفرانس خواستار سهگیری در بورد رهبری و حمایت از دانشگاه و پروسه جلب و جذب دانشجویان جدید از سایر کشورهای آسیایی گردید.

بعداز ختم کنفرانس من و حنین دوباره به اتاقمان برگشتیم و یک لبخند گرم از سر امیدواری و به عنوان قدردانی به همدیگر تحویل دادیم.

قبل از ظهر روز دوم من و حنین با خانم لولا الملا ودوستش خانم معصومه که رییس یک شرکت تجارتی در کویت است، برای بازدید از خلیج فارس و دریای عرب رفتیم. خیلی منظره دوست داشتنی بود، رنگ دریا با وجودی که به اندازه رنگ آب بند امیر زیبا نبود، اما آرامش دهنده بود و ماسه هایش خیلی شفاف و نرم بودند. من یک مشت ماسه را داخل یک قوطی انداختم تا به خانم ویکتوریا استاد  کلاس نویسندگی و مطالعه ام هدیه کنم. بعداز ظهر آن روز سه مصاحبه با ژورنالیستان کویت داشتیم که در مورد دانشگاه، بنگله دیش، نحوه آمدن به دانشگاه و رشد فکری و شخصیتی ما در جریان این شش ماه اخیر پرسیدند.

روز سوم مهمان خانم لولا الملا بودیم. در این مهمان یک پروفسور از فلسطین که در امور حمایت از پناهندگان فلسطین در کویت فعالیت می کند، خانمش، سه مدیر عامل شرکت های تجارتی در شهر کویت، کمال احمد، عمر شریف، خانم توماکو ساندرس، از جاپان و رییس بنیاد حمایت از دانشگاه در بوستون که تازه مادر شده بود، با همسرش که از آسترالیا بود و چهارتن از خانم های که با خانم لولا الملا در بنیادش برای حمایت از فلسطین و خانم های دانشجو در آُسیا همکاری می کردند، حضور داشتند.

همان شب ساعت دوازده بجه به سوی میدان هوایی کویت حرکت کردیم و بعد از دو ساعت انتظار، در حدود 2 و نیم شب هواپیما از میدان هوایی کویت به مقصد شهر داکا بنگله دیش حرکت كرد. در میان راه  من و حنین فقط خوابیدیم در حالیکه من رویای رسیدن به دانشگاه و دیدن چهره دلنشین و غافلگیر شده پروانه و نجیبه را در سر می پرورانیدم.




نظرات بینندگان
* نام:
ايميل:
کشور مقيم:
* نظر:



تمامی حقوق این ویب سايت متعلق به ليسه عالي معرفت می باشد
استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد