رنجيده خاطرم
(راضيه رضايي)
مرا از خود نرنجاني
كه چشمانم به ياد تو
و دستانم به نام تو
قلم بر كار ميگيرند.
مرا در اين پريشاني
در اين پاييز عرياني
كه چشمانم به ياد گل
شود لبريز و باراني
مرا از خود نرنجاني
گر از اين دشت رفتي باز
بدان تنهاي تنهايم
بدون تو چه رسوايم
ز درد و رنج نميپايم
تو اي زيبايي مطلق
كه مينازي و ميسازي
جهاني را بساز، اما
اگر رفتي بدان بيتو
دلم گردد بياباني
آغاز يك باران نو
شعر من آوازي از پروانههاست
لحظهاي آغاز يك باران نو
بر در و ديوارهاي شهر من
شعر من رنگ سياه چشمي است
با صداي خش خش سرد قلم
بر دل برگ كبود زندگي
شعر من تصوير چشمان من است
خسته و درمانده از دنياي غم
در پي خورشيد روياهاي من
شعر من يك شعر نيست
شعر من
بال پرستوهاي دنياي من است.
رنگي نو
بهاري سبز در راه است
به چشم هر چه مشتاق است
ز فصلي نو، ز رنگي نو
بهاري را كه ميآيد
به اهل نو گراييها
من اين را مژده خواهم داد
و تو اي كبك خاموشم
ز سر وا كن تو اين جادوي سرما را
بخوان آواي دمساز دل من را
كه خواب از ديده برشويند
اين مردمان خفته در خاموشي و سرما
بزن فرياد بر كوه و
بخوان نغمه زآواها
چرا اينگونه خاموشيد؟
بهاري سبز در راه است
بهاري سبز در راه است.