عاطفه قانع (صنف دوازدهم):
کاش....
کاش دلها زرهای احساس داشت
ساده بود و رنگ و بوی یاس داشت
کاش میشد لا اقل در باغ ذهن
طرحهای سادهی گیلاس داشت
پیشترها مهربانی ها به ما
التفاتی از سر اخلاص داشت
شیشههای تیره رنگ و مات دل
روزگاری شهرت الماس داشت
کاش میشد باز با لبخند و گل
مرزهای دوستی را پاس داشت
ديدار عشق و پنجره
وقتي دلم به ياد تو بيدار ميشود
آيينه در نگاه تو تكرار ميشود
خواب هزارسالهي اين سرزمين درد
بر دوش پلكهاي من آوار ميشود
بر شاخههاي زخمي سيم سه تار من
آوازهاي كودكيم بار ميشود
وقتي تو نيستي به خدا عشق و پنجره
در پيش چشم من همه ديوار ميشود
امروز در نگاه تو تكثير ميشوم
فردا دلم به جرم تو بر دار ميشود