دو شعر از کبرا کامیار (دانشآموز صنف یازدهم)
نقش یک معما
من تکه ابری از یک شعر غریبم؛
ذرهای از انتظار گمشده ام؛
حنجرهی بدون صوت،
شاید هم سکوتی بینهایت.
من نقش یک معما خواهم بود.
برگ پاییزم،
به دور از شرشر سهمگین خویش؛
یا که مستی بیشرابم؛
یا که چشمی ام بدون مردمک.
من تکهای از یک شعر غریبم.
سیرسیرکی بس بزرگ و رنگرنگ.
قلبی بیزار از حبس قفس.
من مهاجرم، مهاجرم، مهاجر.
ماهیی ام بیپولک و دریای خویش.
بینواست دنیایم
بینواست دنیایم.
نمیتواند بکشد قطرهیی غم،
بس که خشک است دریای صداقت؛
بس که بر تقدیر باریده شکست.
و میدانید.
میبینم پوچ و خالی این شکست را.
کنار ساحل دریای خموشی،
خواهم ساخت قایقی تنها و دور،
بر زیر هر ذرهی شن.
برای عاشقان خواهم گذاشت یادگاری،
به دور از چشم بیمحبت موج؛
به دور از تن خسته از غم.
بر روی بستر شبهای دیوار،
نویسم خلوت تو عاشقانست.
میدانم که شب عاشقتر از توست.
و میدانم که شب آهنگ عشق است.
نمیدانم چرا مجنونم امشب.